در بنفشه زار چشم تومن ز بهترین بهشتها گذشته ام
من به بهترین بهارها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده ست
آه!
در تمام روز،در تمام شب،در تمام هفته،در تمام ماه
در فضای خانه،کوچه،راه
در هوا،زمین،درخت،سبزه،آب
در خطوط درهم کتاب
در دیار نیلگون خواب
ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.......
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط افسون
|
- پرنده گفت:چه بویی،چه آفتابی،آه.بهار آمده است.
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.
پرنده از لب ایوان پرید
مثل پیامی پرید
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمی شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغهای خطر
و در ارتفاع بی خبری پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه کرد
پرنده آه فقط......یک پرنده بود.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط افسون
|
فقط کافیست دست بروی شانه ام بگذاری و بگویی " تو خوبی"
تا من برای همیشه خوب باشم
فقط کافیست قطره ای از نگاهت بنوشم
و راه به این درازی را بدوم
فقط کافیست
نگاهم کنی.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط افسون
|
اين
شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شد
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال
شگفت انگيزي داره :
وقتي به دنيا ميام،
سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم،
سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم
سفيد،
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير
آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي،
سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي...
و تو به من ميگي رنگين
پوست؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط افسون
|
یلدا یعنی یادمان باشد که زنگی آنقدر کوتاه است،
که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط افسون
|
کاش می دیدم چیستآنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می تابانی
بال مژگان بلندت را
می خوابانی
آه وقتی که تو چشمانت
آن جام لبالب از جادو را
سوی این تشنه جان سوخته می گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم میگذرد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط افسون
|
ای کاش می
شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط افسون
|
نمی دانم
چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم
می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر
کنم
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط افسون
|
بشنوصدای
بی صدایم را
گوش کن نفس مرده
درزنجیرناکامی راکه چگونه هوا می بلعد
نگاه کن گونه هایم را که
چگونه خیس است ومطرود
نفس بکش وببین هوا چه مسموم است ازاین همه تنفس سمی
ازاین همه نعش دلهای مرده
ازاین همه گناه
ببین هوا چه مسموم است
وما پی درپی ریه های پاکی
راآلوده ی این هوای آلوده می کنیم
چه زیبا بوداگرهنوزمی
توانستم گریه تنهایی سردهم
چه شیرین بود اگرمی شد هنوزساده دل وخوش باوربود
وکاش پاکی ازدلهایمان پاک
نمی شد
وکاش عشقهااسیرلذت همخوابگی نمی شد
وچه خوب بوداگرعشق
دردلهایمان خدانمی شد
(فرانک داوودزاده)
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط افسون
|
دل من حالش خوشهاصلا بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ میشه
آخر می ترسم بمیره
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط افسون
|