|
خدای عزیزم، اون کسی که همین الان
مشغول خوندن این متنه، زیباست (چون دلی زیبا داره)، درجه یکه (چون تو دوستش داری
بهش نظر کرده ای)، قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی) و من خیلی
دوستش دارم. خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه. خواهش
میکنم بهش درجات عالی (دنیایی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته
(آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا... . خدایا، در سخت ترین لحظات یاری گرش
باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در
ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه. خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در
پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت
بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن
هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ
کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود. دوستت دارم دوست عزیزم !
از هم اکنون، زمان داره برات شمرده
میشه! در عرض 9 دقیقه حتما برات یه اتفاق خوشایندی خواهد افتاد یا یک خبر خوشی
خواهی شنید... (نه چون این متن رو خوندی یا خوندن
این متن شانس میاره) نه ... صرفاً یک اتفاق خوش برات
خواهد افتاد به این خاطر که الان توی دلت میگی: خدایا توکل به تو)
اگر به خانه من آمدی برایم مداد بیاور مداد سیاه می خواهم روی چهره ام خط بکشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم! یک مداد پاک کن بده برای محو لبها نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان سیاهم کند! یک بیلچه تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم شخم بزنم وجودم را.... بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا! یک تیغ بده موهایم را از ته بتراشم،سرم هوایی بخورد نخ و سوزن هم بده برای زبانم می خواهم بدوزمش به سق .....اینگونه فریادم بی صداتر است. قیچی یادت نرود می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم! پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی! مغزم را که شستم پهن کنم روی بند تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به جایی که عرب نی انداخت می دانی که؟ باید واقع بین بود صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب بر چسب فاحشه می زنندم بغضم را در گلو خفه کنم! یک کپی از هویتم را هم می خواهم برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد فحش و تحقیر تقدیمم می کنند به یاد بیاورم که کیستم تو را به خدا... اگر جایی دیدی حقی می فروختند برایم بخر تا در غذا بریزم تر جیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم سر آخر اگر پولی برایت ماند برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند بیاویزم به گردنم و رویش با حروف درشت بنویسم.... من یک انسانم من هنوز یک انسانم من هر روز یک انسانم !
گاهی که دلم می گیرد پیش خود می گویم آن که جانم را سوخت یاد می آرد از این بنده هنوز؟ سخت جانی را بین که نمردم از هجر....... مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد گفتم از عشق تو من خواهم مرد چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز. (حمید مصدق)
میزنم کبریت بر تنهاییام
دنیا دنیا
امید عید زیبا بود و
امید عیدی گرفتن خرداد زیبا بود و
امید سه ماه تعطیلی پاییز زیبا بود و
امید دیدن دوباره همکلاسیها این سال دیگه
میریم راهنمایی دو سال دیگه میریم دبیرستان یکسال دیگه دیپلم و مدام این جمله
روی زبونمون بود. وقتی بزرگ شدم. وقتی بزرگ شدم با هر نوبرانه
چشمها رو میببستیم و آروز میکردیم. چقدر آرزو داشتیم دنیا دنیا
امید روزی که نوبرانه
زردآلو بود و چشمها رو بستم و خواستم در دل آرزویی کنم و هیچ چیز از
دل به زبان نیامد و فهمیدم بزرگ شدl
چشم رو باز کردم و
نوبرانه زرد آلو در دستم و من بیآرزو. چقدر بزرگ شدن
درد آور بود. بزرگ شدیم و هیچ
نشد حالا از مهر تا
خرداد هر روز مثل دیروز و از خرداد تا مهر امروز مثل دیروز.
هر سال که گذشت
هیجان ها کم تر و کم تر شد. سالها تکراری تر کار و کار و کار
برای هیچ آرزو ها حسرت شد و
ماند و بیمهایی که داشتیم که روزمرگی رو دچار نشیم شد زندگی و فهمیدیم که زندگی
چیزی نیست جز همانی که بزرگترها داشتن و مامیترسیدیم از دچار شدن
بهش آخرین بزنگاه بود
بزرگ شدن
دیگه میتونستیم
از خیابانها رد بشیم. ردشدیم بارها و بارها و بی پناه
خوشا روزهایی که
نمیتوانستیم و دستهایمان را به دست بزرگ و نرم پدرمیدادیم و طعم تکیهگاه را
میچشیدیم بزرگ شدیم و همه
شبها به تنهایی گذشت و خوشا شبهایی که بهانه مریضی و ترس به تختخواب بزرگ و نرم پدر
و مادر میلغزیدیم و خوش میخوابیدیم بزرگ شدیم و دستها
به جیب رفت و روبروی دستگاه بی حس و سرد عابر بانک پول میگیریم و چه کیفی داشت ده
تومانی و پنجاه تومانیهایی که از دست پدر میگرفتیم با لبخند
دیگه نه امیدی به
سال دیگه نه به خرداد ونه به مهر
تا بچه هستيم بزرگ
شدن چه اميد شيرينی است و بزرگ که میشویم بچگی حسرتی بزرگ
ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم (دکتر علی شریعتی)
بی تو طوفان زده دشت جنونم سیل افتاده به خونم تو چه سان می گذری غافل از احوال درونم بی من از شهر سفر کردی و رفتی بی من از کوچه گذر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید ز چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم گوئیا زلزله آمد گوئیا خانه فرو ریخت به سر من بی من در همه شهر غریبم بی تو کس نشنوده از این دل بشکسته صدایی تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی چه گریزی ز بر من که زکویت نگریزم گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم من و یک لحظه جدایی تنوانم ،نتوانم بی تو من زنده نمانم.....
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم حذر ار عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم ،نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من ،نه رمیدم ،نه گسستم باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم ،همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم ،نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لغزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نه گذشتم نه رمیدم رفت در ظلمت و غم آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم..... (فریدون مشیری)
در
امتداد نگاه تو |
About![]()
زندگی شوق رسیدن به همان فردایست Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 Links
دلستان |