تبليغاتX
ناگفته ها......

ناگفته ها......

خدايا! آرامش امروزم را مديون صبري هستم كه ديروز به من دادي

کاش می دیدم چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

آه وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

می خوابانی

آه وقتی که تو چشمانت

آن جام لبالب از جادو را

سوی این تشنه جان سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم میگذرد.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت3:10 بعد از ظهرتوسط افسون | |

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت4:28 بعد از ظهرتوسط افسون | |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت9:42 قبل از ظهرتوسط افسون | |

بشنوصدای بی صدایم را

گوش کن نفس مرده درزنجیرناکامی راکه چگونه هوا می بلعد

نگاه کن گونه هایم را که چگونه خیس است ومطرود

نفس بکش وببین هوا چه مسموم است ازاین همه تنفس سمی

ازاین همه نعش دلهای مرده

ازاین همه گناه

ببین هوا چه مسموم است

وما پی درپی ریه های پاکی راآلوده ی این هوای آلوده می کنیم

چه زیبا بوداگرهنوزمی توانستم گریه تنهایی سردهم

چه شیرین بود اگرمی شد هنوزساده دل وخوش باوربود

وکاش پاکی ازدلهایمان پاک نمی شد

وکاش عشقهااسیرلذت همخوابگی نمی شد

وچه خوب بوداگرعشق دردلهایمان خدانمی شد

                                                                              (فرانک داوودزاده)

+نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت2:8 بعد از ظهرتوسط افسون | |

دل من حالش خوشه

اصلا بلد نیست بگیره

ولی خیلی تنگ میشه

آخر می ترسم بمیره

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت11:50 قبل از ظهرتوسط افسون | |

روزی دیگر می آید

و شبی دوباره خاکستری رامیپوشاند

کاش در قنداق تنهایی به سوگواری این دل شکسته نمی نشستم

کاش هنوز در بستر بی خیالی پرسه می زدم

کاش لبریزازآرزو نبودم

کاش ماتم وتردید رخنه درجانم نکرده بود

کاش هنوزگیسوانم اسیرنوازش دست مردی نشده بود

کاش هنوز مست عطریاسهای خانه مادربزرگم نبودم

کاش می شد نیازواحساسم رابی پروا به دست روزگارمی سپردم

کاش می توانستم این نقاب آرامش را ازصورت ناآرامم برمیداشتم

کاش وقتی تلنگری برخانه قلبم زدند دررابه رویش نمی گشودم

که این چنین ای کاش نمی کردم

امامن هنوزبه سوگواری این دل شکسته نشسته ام

هنوزدربستری پرازخیال می خوابم

هنوز لبریزازآرزو هستم

من هنوزماتم وتردید درجانم خانه کرده است

من هنوزمست عطریاسهای خانه مادربزرگم هستم

وگیسوانم اسیرنوازش دست مردیست

من هنوزنیازواحساسم دردلم حبس است

وهنوزنقاب آرامش برصورتم بوسه میزند

وتازه فهمیدم که این من نیستم 

من درجایی گمشده بی پروا پرسه می زنم

کاش با این همه نشانی کسی مرا پیدا می کرد


این شعر رو دوست خوبه من فرانک داوود زاده سروده

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت8:22 قبل از ظهرتوسط افسون | |

خدای عزیزم، اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه، زیباست (چون دلی زیبا داره)،

درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،

قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی)

و من خیلی دوستش دارم.

خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه.

خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیایی و اخروی) عطا بفرما

و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا... .

خدایا، در سخت ترین لحظات یاری گرش باش

تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه

و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه.

خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما،

هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد)

و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه

که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره

و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود.

دوستت دارم دوست عزیزم !

از هم اکنون، زمان داره برات شمرده میشه!

در عرض 9 دقیقه حتما برات یه اتفاق خوشایندی خواهد افتاد یا یک خبر خوشی خواهی شنید...

(نه چون این متن رو خوندی یا خوندن این متن شانس میاره)

نه ... صرفاً یک اتفاق خوش برات خواهد افتاد به این خاطر که الان توی دلت میگی: خدایا توکل به تو)


 

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت11:33 قبل از ظهرتوسط افسون | |

اگر به خانه من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می خواهم روی چهره ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لبها

نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان سیاهم کند!

یک بیلچه تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم

شخم بزنم وجودم را....

بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!

یک تیغ بده موهایم را از ته بتراشم،سرم هوایی بخورد

نخ و سوزن هم بده برای زبانم

می خواهم بدوزمش به سق

.....اینگونه فریادم بی صداتر است.

قیچی یادت نرود

می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم پهن کنم روی بند

تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به جایی که عرب نی انداخت

می دانی که؟ باید واقع بین بود

صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر

می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب

بر چسب فاحشه می زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد

فحش و تحقیر تقدیمم می کنند

به یاد بیاورم که کیستم

تو را به خدا... اگر جایی دیدی حقی می فروختند

برایم بخر تا در غذا بریزم

تر جیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند

بیاویزم به گردنم

و رویش با حروف درشت بنویسم....

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک

انسانم

!



+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت4:22 بعد از ظهرتوسط افسون | |

گاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم

آن که جانم را سوخت

یاد می آرد از این بنده هنوز؟

سخت جانی را بین

که نمردم از هجر.......

مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم

هستم

پیش چشمان تو شرمنده هنوز.

                                                            (حمید مصدق)

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت8:3 قبل از ظهرتوسط افسون | |

می‌زنم کبریت بر تنهایی‌ام
تا بسوزد ریشه‌ي بی‌تابی‌ام
مي‌روم تا هر چه غم پارو کنم
خانه‌ام را باز هم جارو کنم
مي‌روم تا موی خود شانه کنم
خنده را مهمان این خانه کنم
مي‌روم تا پرده‌هارا واکنم
دوست دارم؛ دوست دارم
عشق را معنا کنم
شادی‌ام را رنگ آبی مي‌زنم
بوسه بر طعم گلابی مي‌زنم
مي‌دوم خندان به سوی آینه
باز مي‌خندم؛ به روی آینه
مي‌زنم یک شاخه گل بر موی خود
مي‌نشینم باز بر زانوی خود
مي‌نشانم روی دستم یک کتاب
تا بخوانم باز هم یک شعر ناب
آری! آری! این منم این شاد و مست
دوست دارم عاشقی را هرچه هست

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت11:43 قبل از ظهرتوسط افسون | |